كفعمى در بلد الامين فرموده: اين دعاء حضرت صاحب الامر عَلَيْهِ السَّلام است كه تعليم فرمود آن را به شخصى كه محبوس بود، پس خلاص شد: اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرينَ.
اخبار > چرا مسير پيشرفت از فرهنگ می گذرد ؟
 


  چاپ        ارسال به دوست

چرا مسير پيشرفت از فرهنگ می گذرد ؟


از پايان جنگ جهانی دوم به اين سو، توسعه يکی از مهم‌ترين موضوعات در محافل دانشگاهی کشورها بوده است؛ به نحوی که در دهه‌ی پايانی قرن بيستم، اغلب کشورها به بازنگری وضعيت خود در اين خصوص پرداختهاند. تعاريف متعدد و بعضاً متقاطع از توسعه سبب شده است که اين مفهوم همچنان جايگاه خود را در محافل علمی حفظ کند؛ به طوری که در دهه‌های اخير، مفهوم توسعه دست‌خوش تغييرات بسياری شده است. اغلب نظرياتی که در دهههای 50 و 60 ميلادی مطرح شده است توسعه را به عنوان دستيابی به ميزان بالای نرخ رشد اقتصادی معرفی کردهاند (تودارو،1366: 17).

 
در دهه‌ی 1970، با انتقاد از اين نظريه‌ها، مفهوم توسعه به کاهش يا از ميان رفتن فقر، بيکاری، نابرابری و تغييرات اساسی در ساخت اجتماعی گرايش پيدا کرد. از اين رو تا مدت‌ها توسعه مقوله‌ای صرفاً اقتصادی تلقی می‌شد و کشورهای مختلف تنها از اين جنبه به آن توجه میکردند. به عبارتی، پيشرفت اقتصادی، يگانه ملاک توسعه‌ی هر جامعه قلمداد می‌شد و تصور غالب اين بود که می‌توان به مدد الگوهای مختلف توسعه‌ی اقتصادی، رشد تکنولوژی، انباشت ثروت و مواردی از اين قبيل، به اهداف يک جامعه‌ی توسعه‌يافته نائل آمد.
 
اما به تدريج نگاه يک‌سويه به توسعه و تأکيد بيش از حد بر مسائل اقتصادی، باعث بروز مشکلاتی در عرصه‌های اجتماعی و زيست‌محيطی برای کشورهای پيشرفته شد. از سوی ديگر، استفاده از اين الگوی توسعه توسط برخی کشورها، به طور ناآگاهانه، بر توسعه‌ی هماهنگ اين کشورها اثراتی منفی گذارد. يکی از انتقادات اصلی به تفسير توسعه به عنوان رشد اقتصادی، اين است که رشد اقتصادی تنها به يکی از ابعاد وجود انسان می‌پردازد. از همين رو، در سال‌های اخير، شاخص‌های جديدتری برای در نظر گرفتن جنبه‌های پيچيده‌ی توسعه‌ی انسانی لحاظ شده است (لفت‌ويچ، 1382). در مبانی جديد توسعه، راه ورود انسان و جنبه‌‌های زندگی او در نظر گرفته شد و کارشناسان به اين نتيجه رسيدند که محتوای اصلی آن، تأمين نيازهای اساسی، بهبود بخشيدن به شرايط زندگی افراد و جامعه است (زياری، 1379: 94).
 
در دهه‌ی 1980، هم‌زمان با تغييرات اساسی که در رويکردهای جامعه‌شناختی به وجود آمد و انتقاد از وضعيت فرهنگی مدرنيته توسط مکاتبی چون مکتب فرانکفورت صورت گرفت، فرهنگ به عنوان يک مفهوم بسيار مهم وارد ادبيات جامعه‌شناختی شد.
 
 به تبع اين تغيير، شاهد چرخش از توجه به نقش اقتصاد در توسعه به نقش فرهنگ هستيم. اهميت نقش فرهنگ در توسعه، در کشورهای در حال توسعه، از جايگاه ويژه‌ای برخوردار شد. «در زمان کنونی، فرهنگ قلمرو گستردهتری يافته و به ساير عرصههای علوم و تکنولوژی خود را رسانده و همراه با آن‌ها، خود را مطرح و حضور و نفوذش را نشان میدهد. امروز آن‌چنان توسعه‌ی اقتصادی، اجتماعی و امنيت کشورها با مسائل فرهنگی گره خورده است که تا کنون سابقه نداشته. با توجه به اين واقعيت است که امور فرهنگی محور و اساس فعاليتهای اول مختلف قرار گرفته و مراکز مطالعات استراتژيکی توجه ويژه‌ای را به اين موضوع معطوف داشته‌اند.» (پناهی، 1375)
 
در اين کشورها، حدود دو دهه بعد از شروع نخستين برنامههای توسعه با محوريت انتقال فناوری، مشخص شد چنين انتقالی فینفسه نمی‌تواند منجر به ارتقای سطح فرهنگی شود. در زمينه‌ی انتقال فناوری، ابزارهای وارداتی، به محض ورود به اين کشورها، به دليل نداشتن هماهنگی با زمينه‌ی فرهنگی ميزبان، کارايی خود را تا حدود زيادی از دست می‌دادند. بدين ترتيب، در دهه‌ی هشتاد اين فکر به تدريج شکل گرفت که شايد انتقال تکنولوژی به خودی خود نتواند مشکلات کشورهای در حال توسعه را حل کند و شايد نياز باشد که اين انتقال با اقدامات فرهنگی همراه گردد. مفهوم توسعه‌ی فرهنگی از همين زمان به صورت جدی مطرح شد (فکوهی، 1378: 3).
 
مفهوم توسعه‌ی فرهنگی از اوايل دهه‌ی 1980 به بعد، از طرف يونسکو، در مباحث توسعه مطرح شده و از مفاهيمی است که نسبت به ساير بخشهای توسعه، از ابعاد و بار ارزشی بيشتری برخوردار است و بر نيازهای غيرمادی افراد جامعه تأکيد دارد. اين سازمان طی جلسات گوناگونی، شرايط توسعه‌ی موزون و آگاهانه را به صورت برنامه‌ريزی آموزشی، سياست فرهنگی و سياست اطلاعاتی در دستور کار خود قرار داد (زياری، 1379: 92).
 
در سال 1970 اولين کنفرانس در زمينه‌ی فرهنگ، با حضور نمايندگان کشورها در ونيز برگزار شد. از اين زمان به بعد در يونسکو به مقولات فرهنگ، توسعه‌ی فرهنگی، برنامه‌ريزی فرهنگی و سياست فرهنگی پرداخته شد و فرهنگ جز جدايی‌ناپذير توسعه به حساب آمد. در اين کنفرانس، بیتوجهی به مؤلفههای فرهنگی را شکست توسعه و فرآيند توسعه را تحول فرهنگی قلمداد کردند (زياری، 1379: 93). اين مفهوم تا آنجا برای يونسکو بااهميت بود که دهه‌ی 1987 تا 1997 توسط اين سازمان، به عنوان دهه‌ی توسعه‌ی فرهنگی ناميده شد. از اين پس، فرهنگ نه به عنوان يک بُعد فرعی توسعه، بلکه به عنوان بافت جامعه و يکی از اصلی‌ترين بازوان توسعه معرفی شد.
 
مسئله‌ی توسعه و آثارش در جهان سوم موجب شد هم در نظريات مرتبط با اين حوزه و هم در رويکردهای نهادهای بين‌المللی چون يونسکو تغيير رويه جدی به وجود آيد. با ورود تکنولوژی و برنامههای توسعه‌ی اقتصادی، تغييرات مورد انتظار کشورهای جهان اول از چنين محصولاتی در جهانی سوم رخ نداد و در عوض، دگرگونیهای سريع اجتماعی ناشی از برنامههای توسعه، باری را بر دوش مردمان اين کشورها افزوده کرد، زيرا پياده کردن دقيق و موبه‌موی برنامههای توسعه با بافتار فرهنگی آن جوامع تطابق نداشت. «مفهومی از توسعه که فقط بر عوامل اقتصادی تکيه کند، شرايط ساختاری خاصی را به وجود میآورد که خود توسعهنيافتگی را تشديد میکند. تنها با دخالت دادن عوامل فرهنگی در راهحلهای انتخاب‌شده برای توسعه میتوان به طور کامل نيازها و خواستههای گروههای اجتماعی و ملتها را برآورده ساخت.» (دوپويی، 1376: 33)
 
بروز چنين مشکلاتی، پيکان انتقاد روشن‌فکران جهان سوم و برخی از نظريه‌پردازان جهان اول مثل مکتب وابستگی را به سمت سياست‌های توسعه‌ی اقتصادی نشانه گرفت. افزون بر اين، بروز مشکلات فرهنگی و کم‌رنگ شدن فرهنگ‌های محلی و ملی متأثر از اين تغييرات موجب شد از نوعی الگوی توسعه‌ی درون‌زا، که بر فرهنگ بومی تأکيد داشته باشد، سخن به ميان آيد. بر اين اساس، الگوهای توسعه‌ی وارداتی، به دليل تغاير و ناهمخوانی با معيارهای فرهنگی و هويت ملی جوامع، عيناً قابل گرته‌برداری نيستند. همان طوری که شاسله در اين رابطه میگويد: «تأکيد بر هويت و فرهنگ ملی، شرط لازم حاکميت، استقلال و شکوفايی توانايیهای فردی و توسعه‌ی هماهنگ جوامع است؛ اقدامی رهايی‌بخش، اسلحهای برای مبارزه تا رسيدن به استقلال واقعی، تأکيد بر حفظ هويت فرهنگی و نفی هر گونه برونگرايی و پاسداری از ميراث نياکان بدون سنتگرايی، گذشتهگرايی، بی‌تحرکی و انزوا
 
بروز مشکلات فرهنگی و کم‌رنگ شدن فرهنگ‌های محلی و ملی متأثر از اين تغييرات موجب شد از نوعی الگوی توسعه‌ی درون‌زا، که بر فرهنگ بومی تأکيد داشته باشد، سخن به ميان آيد. بر اين اساس، الگوهای توسعه‌ی وارداتی، به دليل تغاير و ناهمخوانی با معيارهای فرهنگی و هويت ملی جوامع، عيناً قابل گرته‌برداری نيستند.
 
توسعه‌ی فرهنگی در ايران، به عنوان يکی از کشورهايی که هم‌ پای در مسير توسعه گذاشته و هم پس از انقلاب، ضمن انتقاد از جريان فراگير توسعه‌ی غربی، به پيشرفت و رشد بر اساس آموزههای ايرانی‌اسلامی قائل است، اهميت بسزايی میيابد. ما نيز در سال‌های پس از انقلاب، با اجرای سياست‌های توسعه‌ی اقتصادی، شاهد تغييرات سريع اجتماعی در سطوح مختلف بوده‌ايم. اين مسئله جدای از اينکه ما را با مشکلات کشورهای جهان سوم، که پيش‌تر اشاره شد، همگون ساخت، اين موضوع را برجسته کرد که جايگاه فرهنگ دينی‌ملی ما در اين تغييرات سريع چگونه خواهد شد. هرچند در برنامههای توسعه‌ی چهارگانه، توجه به آموزههای دينی و ملی ذکر شد، اما با مداقه‌ی بيشتر، اين تغيير نگاه مشاهده میگردد
 
با توجه به آنچه گفته شد، به نظر میرسد چگونگی ارتباط بين قدرت فرهنگی و توسعه‌ی فرهنگی در ايران پس از انقلاب از اهميت شايانی برخوردار باشد؛ زيرا تن دادن به فرهنگ يک‌دست جهانی در قالب مؤلفه‌های توسعه، چندان با آرمان‌های ايران اسلامی مطابقت ندارد و از سوی ديگر، ايران در مواجهه با فرهنگ غربی نه تنها به نوعی بر موضع خاص‌گرايانه‌ی خود تأکيد میورزد، بلکه تلاش دارد بر فرهنگ جهانی و فرهنگ ساير ملل تأثيرگذار باشد. چنين هدفی بدون برخورداری از قدرت بالای فرهنگی ممکن نيست. نکته‌ی ديگری که در اين مقاله بيشتر سعی داريم به آن بپردازيم اين است که بين قدرت فرهنگی و توسعه‌ی فرهنگی چه ارتباطی وجود دارد. آيا هم‌رنگ شدن با جريان توسعه‌ی فرهنگی بر اساس مؤلفه‌های جهانی که يونسکو به تنظيم آن مبادرت ورزيده، منجر به کاهش قدرت فرهنگی ملی میگردد يا آن را تقويت میکند؟
 
پرسش اساسی در اين رابطه اين است که فرهنگ يک جامعه چگونه در مقوله‌ی توسعه می‌تواند نقش‌آفرين باشد؟ و نيز توسعه‌ی فرهنگی چه ارتباطی با فرهنگ ملی خواهد داشت؟ آيا فرهنگ بومی يا ملی يک منطقه در مسير توسعه‌ی فرهنگی تقويت میشود يا تن دادن به جريان توسعه‌ی فرهنگی با ملاک‌ها و شاخص‌های جهانی (يونسکو) منجر به کم‌رنگ شدن و به محاق رفتن فرهنگ‌های بومی میگردد.
 
توسعه‌ی فرهنگی
 
توسعه‌ی فرهنگی به دنبال اين است که با توجه به فرآيند مدرنيته و مدرنيزاسيون، با يک رويکرد درونی و بومی و بهره‌مندی از پيامدهای مؤثر بيرونی توسعه، به شناخت عميق باورها و ارزش‌های ملی و محلی فرهنگ جامعه‌ی خود بپردازد و با توجه به اهميت به نگرش‌های ملی و محلی، از خلاقيت‌های انسان در جهت رشد ميراث معنوی و فرهنگی خود در دنيای حاضر بهره ببرد و به اشاعه و تقويت آن دسته از رفتارهای فرهنگی که نشئت‌گرفته از ارزش‌های بومی و ملی است بپردازد تا بتواند فرهنگ خود را جهانی نمايد (شربتيان، 1385).
توسعه‌ی فرهنگی، در قالب اهميت دادن به ارزش‌های محلی و ملی، بايد بتواند از طريق برنامه‌ريزی‌های فرهنگی و اجتماعی، به نيازهای معنوی و مادی افراد جامعه‌ی خود پاسخ دهد تا از اين طريق، ايده‌ها، افکار و آداب و رسوم ملی و بومی جامعه‌ی خود را، در قالب ارتباطات نمادين فرهنگی و نشانه‌های ملی و بومی در عصر حاضر، همپای ساير فرهنگ‌های جوامع مؤثر در جهان اشاعه دهد. به يک اعتبار، توسعه‌ی فرهنگی را می‌توان نتيجه و حاصل توسعه‌ی عمومی دانست. هدف‌های توسعه و روش‌های دستيابی به اين هدف‌ها، معرف انتخاب‌ها و گزينش‌هايی است که در زمينه‌ی ارزش‌ها به عمل میآيد. اين گزينشها با کل نظام اجتماعی‌اقتصادی ارتباط پيدا میکند (اصغرزاده و کبيری‌فر).
 
توسعه‌ی فرهنگی به دنبال اين است که با توجه به فرآيند مدرنيته و مدرنيزاسيون، با يک رويکرد درونی و بومی و بهره‌مندی از پيامدهای مؤثر بيرونی توسعه، به شناخت عميق باورها و ارزش‌های ملی و محلی فرهنگ جامعه‌ی خود بپردازد و با توجه به اهميت به نگرش‌های ملی و محلی، از خلاقيت‌های انسان در جهت رشد ميراث معنوی و فرهنگی خود در دنيای حاضر بهره ببرد و به اشاعه و تقويت آن دسته از رفتارهای فرهنگی که نشئت‌گرفته از ارزش‌های بومی و ملی است بپردازد تا بتواند فرهنگ خود را جهانی نمايد.
 
از يک نظر، توسعه‏ی فرهنگی چيزی نيست جز برآيند توسعه‏ی عمومی در يک کشور. پس توجه به توسعه‏ی فرهنگی نمي‏تواند جدا از توسعه‏ی عمومی باشد. درست است که مسئولان‏ اداری نمي‏توانند برای هنرمندان و آفرينندگان تعيين تکليف کنند، ولی از آنجا که اين‏ مسئولان اداری، خواه افرادی فرهنگی باشند، خواه افرادی صرفاً اداری، درباره‌ی امکانات و فراهم‏ آوردن زمينه برای خلاقيت، دست به تصميم‏گيری مي‏زنند، ضرورت دارد که درباره‌ی اهميت‏ برنامه‏ی عمومی هر کشور آگاهی به دست آورند و از تأثيرگذاری اين برنامه بر فرهنگ و کسانی که آن را به اجرا درمي‏آورند نيز اطلاع پيدا کنند.
 
کسانی که مي‏خواهند در برج عاج‏ بنشينند و از واقعيت‌ها بگريزند، مي‏توانند و حق دارند به روش خود ادامه بدهند، ولی نمي‏توانند ديگران را وادارند از تفکر کردن درباره‏ی ايجاد امکانات برای گروه‏های وسيع اجتماعي‏ بپرهيزند يا مثلاً اهميت برخوردار شدن جوانان را از امکانات تازه‏ی فرهنگی ناديده بگيرند. چه‏ بسا کسانی که با بهره‏گيری از امکانات عمومی توانسته‏اند به خلاقيت فرهنگی برسند و مانند گوشه‏گيران امروزين به سطح درخشانی از آفرينندگی برسند (پهلوان، 1370).
توسعه‌ی فرهنگی به معنای ايجاد تحول و خلق ارزش‌ها، روابط اخلاقی و هنجارهای مناسب است که برای ارضای نيازهای آدمی، زمينه‏های لازم را در قالب اجتماع فراهم مي‏کند. در مورد نقش فرهنگ در ارتباط با توسعه، برخی صاحب‌نظران با اهميت دادن به نقش فرهنگ در توسعه، فرهنگ را مجموعه‏ای از آرا و عقايد مي‏دانند که ويژگی‌های ذيل را در خود دارد:
 
1. مورد قبول و پذيرش اکثريت مردم است،
 
2. پذيرش آن جنبه‌ی اقناعی دارد، ليکن نيازمند بحث و استدلال نيست،
 
3. ايجاد يا شکل‏گيری آن نيازمند زمان است (آشوری، 1357).
 
از اين منظر، توسعه‌ی فرهنگی، به معنای پويايی و رشد فرهنگی است. توسعه‌ی فرهنگی به معنای ايجاد تحول و خلق ارزش‌ها و روابط اخلاقی و هنجارهای مناسبی است که برای ارضای نيازهای آدمی، زمينه‏های لازم را در قالب اجتماع فراهم مي‏کند. فرهنگ توسعه‌يافته دارای برخی ويژگی‌هاست که روند توسعه را تسريع مي‏بخشد و از اين حيث، توجه صاحب‌نظران را به خود جلب کرده است.
 
در تعريف ديگر، توسعه‌ی فرهنگی فرآيندی است که طی آن، با تغييراتی در حوزه‌ی ادراکی‌، شناختی، ارزشی و گرايش‌ها، باورها و قابليت‌ها، رفتار و واکنش خاصی که مناسب توسعه است در افراد جامعه به وجود آيد (ازکيا و غفاری، 1384)
 
همچنين ژيرار معتقد است توسعه‌ی فرهنگی، ايجاد شرايط و امکانات مادی و معنوی مناسب برای افراد جامعه به منظور شناخت جايگاه آنان، افزايش علم و دانش انسان‌ها، آمادگی برای تحول و پيشرفت و پذيرش اصول کلی توسعه، نظير قانون‌پذيری، نظم و انضباط، بهبود روابط اجتماعی و انسانی، افزايش توانايی‌های علمی و اخلاقی و معنوی برای همه‌‌ی افراد جامعه است (ژيرار، 1372).
 
می‌توان گفت رفتارهای اقتصادی، سياسی و فرهنگی که در نهادهای يک جامعه تثبيت شده‌اند، نقش عظيمی در فرآيند توسعه‌ی آن جامعه ايفا می‌کنند. بديهی است که نمی‌توان بدون اعتنا به اين مقوله‌ی مهم، به دنبال ايجاد تغييراتی در ابعاد مختلف جامعه بود؛ چرا که هر گونه تغيير و تحولی در تمامی ابعاد جامعه، اعم از اقتصادی، سياسی و اجتماعی، منوط به نوعی پذيرش فرهنگی در جامعه است.
 
بنابراين بدون ايجاد بستر مناسب فرهنگی نمی‌توان به دنبال تحقق توسعه در ابعاد ديگر جامعه بود.
 
شاخصهای توسعه‌ی فرهنگی يونسکو
 
يونسکو در سال 1998 به طور منسجم، با تهيه‌ی اولين گزارش جهانی فرهنگ، به ارائه‌ی شاخص‌های فرهنگی کشورهای جهان، همراه با داده‌های مربوط به آن پرداخت و بسياری از تحقيقات و گزارش‌هايی که به بررسی شاخص‌های فرهنگی در ايران پرداخته‌اند نيز شاخص‌های فرهنگی يونسکو (گزارش جهانی فرهنگ) را به عنوان يک مرجع پايه در اين رابطه در نظر گرفته‌اند و در آن‌ها ارجاعاتی يکسان و تکراری به شاخص‌های فرهنگی يونسکو يافت می‌شود. در اين گزارش حدود 125 شاخص معرفی شده که طبقات اصلی شاخص‌های ارائه‌شده‌ی آن به شرح زير است (رضوانی، 1385):
 
شاخص‌های آزادی فرهنگی: حقوق گروهی، نظير حقوق زبانی اقليت‌ها و حقوق فردی، نظير آزادی بيان، اولين مجموعه از اين شاخص‌هاست. برای معرفی اين حقوق، از شاخص‌های کيفی استفاده می‌شود. مهم‌ترين شاخص‌های آزادی فرهنگی عبارت‌اند از: امنيت شخصی، نبود تبعيض، آزادی انديشه و بيان، حق تعيين سرنوشت خود.
 
شاخص‌های خلاقيت: به طور کلی، مهم‌ترين شاخص‌های خلاقيت عبارت‌اند از: هزينه‌های فرآورده‌های فرهنگی و فعاليت‌های فرهنگی، ميزان خلق فرآورده‌های جديد، تعداد افرادی که به طور مستقيم به فعاليت خلاق می‌پردازند.
 
شاخص‌های گفت‌وگوی فرهنگی: مهم‌ترين شاخص‌های گفت‌وگوی فرهنگی عبارت‌اند از: سواد و دستاوردهای آموزشي؛ ابزار ارتباطات مانند روزنامه، تلفن، رسانه‌ها، امکانات پستی، دورنويس، اينترنت؛ و تنوع گفت‌وگو.
 
شاخص‌های عملکردهای فکری و زيبايی‌شناسی که شامل انواع شاخص‌های ذيل است: شاخص آموزش؛ شاخص پژوهش؛ شاخص انتشار کتاب‌ها، روزنامه‌ها و مجلات جديد؛ شاخص توليد نقاشی، موسيقی، تئاتر، تهيه‌ی فيلم و برنامه‌های تلويزيوني؛ شاخص مصرف کتاب،
 
مجله و روزنامه؛ شاخص مصرف توليدات موسيقی، تئاتر، فيلم، برنامه‌های تلويزيونی، نوارهای ويديويی، موزه‌ها و مانند آن.
 
شاخص‌های فعاليت اجتماعی و سياسی. هرچند شاخص‌های فعاليت اجتماعی و سياسی بی‌شماری وجود دارد، اما گزينش تعدادی از شاخص‌های کليدی که معرف برخی فعاليت‌های پايه باشند منطقی‌تر است. سه زمينه را می‌توان در اين مورد انتخاب کرد: خشونت، تبعيض، شاخص آزادی سياسی به خصوص آزادی انديشه و بيان و آزادی فعاليت‌های سياسی (يونسکو، 1998).
 
گرايش‌های فرهنگی: کتاب، روزنامه‌ها و اوراق چاپی، راديو و تلويزيون، سينما، ارتباط و سفر، مبادلات فرهنگی، پذيرش کنوانسيون‌های فرهنگی، کنوانسيون‌های حقوق بشر، ترجمه و انتشار کتاب به زبان‌های خارجی، ترجمه از زبان اصلی، نويسندگانی که آثارشان بيشتر ترجمه شده است، محيط‌زيست، کنوانسيون‌های ميراث فرهنگی.
 
در اين مقاله، مبنای کار را شاخصهای فرهنگی مورد نظر يونسکو قرار میدهيم تا با بررسی مقولات ذکرشده، تأثير آن را بر قدرت فرهنگ ملی ايران بررسی کنيم.
 
قدرت فرهنگی
 
همان طور که در وصف و تبيين فرهنگ مشخص گرديد، هويت‌بخشی به يک ملت فقط از طريق بازخوانی، ترويج و تبليغ ارزش‌های فرهنگی آن ملت امکان‌پذير است. قدرت فرهنگی يک ملت به آحاد افراد يک ملت روح نشاط و تعهد می‌دمد و باعث رشد و ارتقای سطح اراده و انگيزه‌ی آن ملت می‌شود. اين مهم به گونه‌ای کاملاً لازم و ملزوم و مکمل يکديگرند؛ يعنی از يک طرف، قدرت فرهنگی وابسته به نهاده‌های فرهنگ و مواد فرهنگی يک ملت است و از سويی ديگر، فرهنگ قوی و مبتنی بر آموزه‌های دينی و استوار بر پايه‌های آداب و سنن ملی ميهنی يک جامعه، بدون شک، موجب افزايش قدرت فرهنگی می‌شود. اين بدان معناست که شناخت، ترويج، انسجام، اتحاد، رشديافتگی و کارآيی مواد و عناصر فرهنگی قوام و استحکام قابل وصفی به قدرت فرهنگی می‌دهد و اين مهم با توسعه‌ی فرهنگی در ارتباط است.
 
اگر يک نظام فرهنگی قادر به تأمين نيازهای انسانی نباشد، انسانها در پی ابداع عناصر فرهنگی جديد يا پذيرفتن فرهنگهای ديگر برمیآيند تا نيازهای اساسی خود را تأمين نمايند و اين فرآيند منجر به دگرگونی فرهنگی خواهد شد و در نهايت، از قدرت فرهنگ کاسته میگردد.
 
ميزان قدرت و اقتدار فرهنگ را می‌توان بر حسب دو معيار مهم تعيين کرد؛ تعداد اعضای متعهد به ارزش‌های غالب و نيز ميزان تعهد به ارزش‌های غالب. در ادامه، فرهنگ قوی مشخص می‌کند توافق در ميان افراد در اهميت به باورها و ارزش‌های فرهنگ است. اگر رضايت و توافق در مورد اهميت ارزش‌ها و باورهای موجود داشته باشد، آن فرهنگ، قوی و اگر توافق وجود نداشته باشد، آن فرهنگ، ضعيف است (خراسانی، 1389).
 
قدرت فرهنگی را میتوان به دو بُعد داخلی و خارجی تقسيم کرد. در بُعد داخلی، قدرت فرهنگی را می‌توان در ميزان مقاومت در مقابل فرهنگهای بيرونی و انسجام درونی خود فرهنگ دانست. در بُعد خارجی، بايد از چگونگی تأثيرگذاری فرهنگ ملی يک کشور در عرصه‌ی بين‌المللی و جهانی سخن گفت. برای هر کدام از اين ابعاد مؤلفه‌های زير قابل تشخيص است:
 
مؤلفه‌های بُعد داخلی قدرت فرهنگی
 
چگونگی ايفای کارکردهای فرهنگ
 
اگر يک نظام فرهنگی قادر به تأمين نيازهای انسانی نباشد، انسانها در پی ابداع عناصر فرهنگی جديد يا پذيرفتن فرهنگهای ديگر برمیآيند تا نيازهای اساسی خود را تأمين نمايند و اين فرآيند منجر به دگرگونی فرهنگی خواهد شد و در نهايت، از قدرت فرهنگ کاسته می‌شود. به عبارت ديگر، فرهنگ ملی يک جامعه «برای اينکه بتواند حيات و بقا داشته باشد و در مقابل ساير فرهنگها قد برافرازد و پايداری کند، بايد توانايی آن را داشته باشد که احتياجات معنوی را طبق شرايط روز برآورد. در غير اين صورت، مردم کشور برای رفع نيازمندیهای معنوی، به فرهنگ‌های ديگر روی خواهند آورد و به تدريج، فرهنگ ملی ضعيف میشود.» (پيرنيا به نقل از پناهی، 1376)
 
ميزان قدرت سازگاری
 
 
از آنجا که فرهنگ وسيلهای برای سازگار کردن انسان با محيط است تا بتواند نيازهايش را تأمين نمايد، هر چه يک فرهنگ در دگرگونی‌های محيطی و اجتماعی بيشتر سازگار باشد، بر ميزان قدرت فرهنگی آن افزود میشود. در صورت عدم سازگاری نظام فرهنگی با تغييرات محيطی گوناگون، تدريجاً نظام فرهنگی کارايی خود را از دست میدهد و در نهايت، از ميزان قدرت آن کاسته میشود (برگرفته از پناهی، 1375).
 
ميزان انسجام نظام فرهنگی
 
منظور از انسجام فرهنگی، چگونگی قرار گرفتن و تعامل اجزای نظام فرهنگی با يکديگر در درون نظام فرهنگی است (پناهی). بين انسجام فرهنگی و قدرت فرهنگی ارتباط وجود دارد و بر اين اساس، انسجام فرهنگ‌ها را به سه سطح بالا، متوسط و پايين میتوان تقسيم نمود. هر چه ميزان انسجام بالاتر باشد، قدرت فرهنگی در عرصه‌ی داخلی بيشتر و البته تغييرپذيری کمتر خواهد بود و هر چه ميزان انسجام پايين‌تر، قدرت فرهنگی، چه در بُعد داخلی و چه در بُعد خارجی، کمتر و پويايی و تغييرپذيری بيشتر خواهد شد (همان).
 
اين حالت معمولاً در جوامع جهان سومی که بدون توجه به فرهنگ بومی خود پای در مسير توسعه گذاشته‌اند مشاهده میگردد. در اين شرايط، نظام فرهنگی قدرت خود را در مقابل فرهنگ توسعه يا فرهنگ جهانی از دست می‌دهد و مردم به راحتی به داشته‌های ملی و محلی خود پشت میکنند. حالت سوم، حالتی است که بين ايستايی و پويايی فرهنگ تعادل برقرار است. بدين معنا که چنين فرهنگی در مواجهه با فرهنگهای ديگر، عناصر کارا و مثبت آن فرهنگ را می‌پذيرد و همچنان بر بخشهای مفيد فرهنگ بومی خود نيز تأکيد میورزد.
 
مؤلفههای بُعد خارجی قدرت فرهنگی
 
عوامل ايجاد قدرت فرهنگی در بُعد خارجی را میتوان در موارد زير خلاصه کرد: ترويج زبان و ادبيات، تبليغ آرمان‌ها و ارزش‌های متعالی، موقعيت ايدئولوژيکی، ارتباط ديپلماتيک مناسب و گسترده، مناسبات و مبادلات فرهنگی، ارائه‌ی تصوير مطلوب از خود، بهره‌گيری مناسب از اطلاعات و فرهنگ در راستای مقاصد ديپلماتيک، طراحی و اتخاذ استراتژی‌ها و سياست‌های مقبول، زدودن ذهنيت‌های تاريخی منفی، کسب جايگاه علمی پيشرفته و فناوری‌های تکنولوژيکی، توان‌مندی اقتصادی بالا، قدرت شکل‌دهی و کنترل افکار عمومی، قدرت نفوذ در باورها و نگرش‌ها، برخورداری از شبکه‌های خبری جهان‌گستر و قدرت توليد و توزيع محصولات رسانه‌ای متنوع به کشورها و نفوذ در رسانه‌های بين‌الملل


١٢:٠٤ - سه شنبه ٢٩ بهمن ١٣٩٢    /    عدد : ٣٤٦٠٠٠    /    تعداد نمایش : ٢٧٠


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج